پایان بی آغاز







منوی وبلاگ



نويسنده



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



کاربران





فانوس خاموش

من آن فانوس خاموشم، دگر روشن نخواهم شد

دگر در جمع شاديها، نشان از من نخواهي ديد

من آن اشكم كه در چشم جواني خسته و مايوس مي غلتد

چه آرام و صبور در كنج غم، در فكر و روياها فرو رفته

گلويش مملو از بغضي گره خورده.

نمي داند كدامين درد را مهمان كند امشب

گناهش چيست؟ عشقي پاك!

و اين پاداش احساسش

به اوج لحظه خواهش دلش هم گريه مي خواهد

دريغ از اشك

حتي قطره اي بهر تسلايش.

دلش روي زمين مانده

دلش زخمي ترين دلهاست، از دست عزيزانش

نه دشمن، بلكه جانانش.

نگاهي خسته و غمخورده بر در

انتظاري بيهوده را طي مي كند امشب

و فردايي ندارد

تا به اميدش، شب سرد و غروب تنگ را فردا سحر سازد

كنون اي نازنين گر قصه را خواندي

بدان در شهر درد آلود، در اين غربت، گرفتارم

دلم غمگين و بيمارم و با اين درد و دلتنگي كه از ياران به دل دارم

زجانم دوستت دارم.

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






[+] نویسنده hemed 12:20 | |



*چه آسان می توان از یادها رفت*